این روزا اینقدر دایرۀ زندگی و معاشرتم رو محدود کرده ام
که الان فقط در یک حباب امن زندگی می کنم
کی این حباب بترکه؟ خدا می دونه
کی این حباب بترکه؟ خدا می دونه
"زندگی رسم خوشایندی است"
روزها:
خواندن به انگلیسی، نوشتن به فارسی، چای، گپ و گفت با همکاران، قهوه، بحث و تفسیر سیاسی، چای، خواندن به انگلیسی، نوشتن به فارسی
شبها:
خواندن به فارسی، نوشتن به انگلیسی، چای، سیگار، پشه، تماشای مناظرۀ کاندیداها، چای، سیگار، پشه، خواندن به فارسی، نوشتن به انگلیسی
هر کجا سازی شنیدی از دلی رازی شنیدی
شعر و آوازی شنیدی
چون شدی گرم شنیدن
وقت آه از دل کشیدن
یاد من کن، یاد من کن
هر کجا رفتی پس از من
محفلی شد ازتو روشن
یاد من کن، یاد من کن
هر کجا دیدی به بزمی
عاشقی را لب گزیدن
یاد من کن، یاد من کن
هر کجا سازی شنیدی
از دلی رازی شنیدی
شعر و آوازی شنیدی
چون شدی گرم شنیدن
وقت آه از دل کشیدن
یاد من کن، یاد من کن
از دلی رازی شنیدی
شعر و آوازی شنیدی
چون شدی گرم شنیدن
وقت آه از دل کشیدن
یاد من کن، یاد من کن
یاد من کن، یاد من کن
دلکش/دریا دادور
برای شنیدن این ترانه با صدای زیبای دریا، گلبرگهای لاله را با "کلیکی" نوازش کنید.
یکی از فرهیختگان عصر ما می فرماید:
"زمان در قاب عکس منجمد نمی شود "
برام جالب بود
همین چند روز پیش،
داشتم به عکس بابا نگاه می کردم
غرق در دلتنگی، با خودم فکر می کردم
که چهار سال هست که عکس جدیدی از بابا نداریم
بابا، مثل تمام این چهار سال
با لبخندی مهربان نگاهم می کند
خوشحالم که این لحظه رو می تونم همیشه توی این قاب نگه دارم
یا خیلی لحظه های دیگه
مثل عکسهایی که از آخرین مهمونیم قبل از آمدنم دارم
یا اون عکسی که برادرک شیطونم صورتم رو زده بود تو کیک تولدم
یا...
یا...
به نظر من
از خوشبختی ما آدمهاست که می تونیم بعضی زمانها رو منجمد کنیم
حالا یا فیزیکی تو قاب عکس
یا تو قاب عکسهای مجازی تو ذهنمون
این دوست فرهیختۀ من، هنوز خیلی جوان است.
"زمان در قاب عکس منجمد نمی شود "
برام جالب بود
همین چند روز پیش،
داشتم به عکس بابا نگاه می کردم
غرق در دلتنگی، با خودم فکر می کردم
که چهار سال هست که عکس جدیدی از بابا نداریم
بابا، مثل تمام این چهار سال
با لبخندی مهربان نگاهم می کند
خوشحالم که این لحظه رو می تونم همیشه توی این قاب نگه دارم
یا خیلی لحظه های دیگه
مثل عکسهایی که از آخرین مهمونیم قبل از آمدنم دارم
یا اون عکسی که برادرک شیطونم صورتم رو زده بود تو کیک تولدم
یا...
یا...
به نظر من
از خوشبختی ما آدمهاست که می تونیم بعضی زمانها رو منجمد کنیم
حالا یا فیزیکی تو قاب عکس
یا تو قاب عکسهای مجازی تو ذهنمون
این دوست فرهیختۀ من، هنوز خیلی جوان است.
هر سال چو نوبهار خرم
بیدار شود ز خواب نوشین
تا باز کند بروی عالم
دیباچۀ خاطرات شیرین
از سبزه دهد به لاله زیور
ای دوست مرا بخاطر آور
بیدار شود ز خواب نوشین
تا باز کند بروی عالم
دیباچۀ خاطرات شیرین
از سبزه دهد به لاله زیور
ای دوست مرا بخاطر آور
بیا تکلیفو روشن کن
نه اونجوری که مغروری
بیا تکلیفو روشن کن
نه اونجوری که مجبوری
کسی عاشق تر از من نیست
خودتم اینو میدونی
بیا تکلیفو روشن کن
بهم بگو که می مونی
منتظر آلبوم جدید عصار هستم.
نه اونجوری که مغروری
بیا تکلیفو روشن کن
نه اونجوری که مجبوری
کسی عاشق تر از من نیست
خودتم اینو میدونی
بیا تکلیفو روشن کن
بهم بگو که می مونی
منتظر آلبوم جدید عصار هستم.
بازم یه سال دیگه بزرگتر شدم
برام خیلی عجیبه که تو یه روز، فقط یه روز
احساس می کنم یک سال بزرگ شده ام
شاید هم روز تولد یه تلنگریه، یه یادآوری برای این که یادت بیاد که
روزها چه تند تند می گذره
یا یه یادآوری برای این که ببینی
چقدر امسالت با پارسالت فرق کرده
امسال برای من خیلی متفاوت بود
هر سال با سال دیگه متفاوته
ولی امسال متفاوت-تر بود !
روز تولدم رو دوست دارم
همیشه داشتم ، حالا هم دارم
ولی هر سال
یه احساس دیگه هم قاطیش می شد
گاهی ذوق زدگی، گاهی دلسردی
گاهی دلتنگی ، گاهی شعف
امسال اما
بی تفاوتم
حس می کنم زندگی رو مثل یه مشت شن
- از این شنهای بادی کویر -
تو مشتم گرفتم
در حالی که داره به سرعت از لای انگشتام می ریزه
و من
فقط دارم ریختنشو نگاه می کنم
فقط نگاه می کنم
بی تفاوت
برام خیلی عجیبه که تو یه روز، فقط یه روز
احساس می کنم یک سال بزرگ شده ام
شاید هم روز تولد یه تلنگریه، یه یادآوری برای این که یادت بیاد که
روزها چه تند تند می گذره
یا یه یادآوری برای این که ببینی
چقدر امسالت با پارسالت فرق کرده
امسال برای من خیلی متفاوت بود
هر سال با سال دیگه متفاوته
ولی امسال متفاوت-تر بود !
روز تولدم رو دوست دارم
همیشه داشتم ، حالا هم دارم
ولی هر سال
یه احساس دیگه هم قاطیش می شد
گاهی ذوق زدگی، گاهی دلسردی
گاهی دلتنگی ، گاهی شعف
امسال اما
بی تفاوتم
حس می کنم زندگی رو مثل یه مشت شن
- از این شنهای بادی کویر -
تو مشتم گرفتم
در حالی که داره به سرعت از لای انگشتام می ریزه
و من
فقط دارم ریختنشو نگاه می کنم
فقط نگاه می کنم
بی تفاوت
تا به کی باید رفت
از دیاری، به دیاری دیگر
نتوانم، نتوانم جستن
هر زمان عشقی و یاری دیگر
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری به بهاری دیگر
از دیاری، به دیاری دیگر
نتوانم، نتوانم جستن
هر زمان عشقی و یاری دیگر
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری به بهاری دیگر
"فروغ"
با یاد تو
بر می خیزم
هر صبح
از گرانسنگ ترین رویاها
تا شاید ناگاه
از پس پرده و پنجره و آیینه
تو در آیی
همچون خورشید
وسپس آنگاه
که جای خالی تو را می بینم
لیموی لبان مرگ را
با دندان عطشم
می فشرم
با یاد تو هر صبح
بر می خیزم
تا آن دم
که بالشم خشت شود
پرویز حسینی
چهار سال گذشت.
برف قشنگی آمده
عاشق اینم که بریم تو برفا قدمی بزنیم
-ترجیحا از جاهایی که پا نخورده راه بریم -
کلی برف بازی کنیم
بعد خسته و نفس نفس زنون خودمون رو برسونیم به اون رستورانی که
دیواراش سنگی-اند و میز و صندلیهاش چوبی-اند و تو شومینه-اش چوب می سوزه
سوپ داغی بخوریم و پیاده برگردیم خونه و
من تمام راه غر بزنم که سردمه و یخ زدم و
کفشام پر از آب شده و پس چرا نمی رسیم و ....
....
....
بالاخره برسیم خونه
لباسای خشک و گرم و نرم بپوشیم و
یه شیر قهوۀ داغ درست کنیم و بشینیم کنار شومینه،
از پنجره برف ریز ریزی که دوباره شروع شده رو تماشا کنیم
یواش یواش گرما بره تو جونمون و کم کم قندیلامون آب بشه
همونجا ولو بشیم و حرف بزنیم و شعر بخونیم ......
...... تا خود صبح
عاشق اینم که بریم تو برفا قدمی بزنیم
-ترجیحا از جاهایی که پا نخورده راه بریم -
کلی برف بازی کنیم
بعد خسته و نفس نفس زنون خودمون رو برسونیم به اون رستورانی که
دیواراش سنگی-اند و میز و صندلیهاش چوبی-اند و تو شومینه-اش چوب می سوزه
سوپ داغی بخوریم و پیاده برگردیم خونه و
من تمام راه غر بزنم که سردمه و یخ زدم و
کفشام پر از آب شده و پس چرا نمی رسیم و ....
....
....
بالاخره برسیم خونه
لباسای خشک و گرم و نرم بپوشیم و
یه شیر قهوۀ داغ درست کنیم و بشینیم کنار شومینه،
از پنجره برف ریز ریزی که دوباره شروع شده رو تماشا کنیم
یواش یواش گرما بره تو جونمون و کم کم قندیلامون آب بشه
همونجا ولو بشیم و حرف بزنیم و شعر بخونیم ......
...... تا خود صبح
ای بهار سبز دور از دسترس
محو پاییزم به فریادم برس
بر تنم زخم تبرها را ببین
دست باد،این برگ و برها را ببین
نخل احساسم، ولی بی برگ و بار
چشم در راه توأم آه ای بهار
فصل فصلم قحطی عطر گل است
قحطی آواز ترد بلبل است
تشنۀ یک جرعه بوی شبنمم
زیر بار خشکسالی ها خمم
ها ببین متروکم از اهل نظر
خشک و خالی بی شمیم و برگ و بر
رفته ام از یاد سبز هر چه باغ
هیچکس از من نمیگیرد سراغ
خواب دیدم یک سحر از شرق نور
می کنی از خلوت سردم عبور
با تو احساس تکامل می کنم
می شوم سرسبز و هی گل می کنم
ای که داری عطر یاس و اطلسی
" کی به فریاد دل من می رسی؟"
محمد رحیمی
خانم نسبتا مسنی کنارم نشسته، اسمش "جین"ه
سر صحبت رو باز می کنه:
جین: من تو مغازۀ گیاهان دارویی (عطاری؟) کار میکنم
من: چند ساله این مغازه رو دارین؟
جین: اه ، نه ، من صاحب مغازه نیستم، اونجا فروشنده ام
من (به جین ): چه خوب ، هر روز کار می کنین؟
من ( تو دلم): آخی ، طفلکی تو این سن هنوز مجبوره کار کنه
جین: نه ، فقط دو روز در هفته کار می کنم. من قبلا تو کالج مشاور مالی بودم، بعد از بازنشستگی دو سه سالی تو خونه موندم، حوصله-ام سر رفت، حالا برای این که فعال باشم دارم تو مغازه کار می کنم
من (به جین ): خیلی فکر خوبی کردین که دو روز کار می کنین، بیشتر از این خسته میشین
من ( تو دلم): باریکلا ، عجب زن فعالیه ، آفرین
جین : راستش دو روز فقط می تونم کار کنم ، بقیۀ روزا مشغولم ، آخه من دانشجوی سال چهارم Humanities تو دانشگاه هستم
من (به جین ، در حالی که زبونم بند اومده! ): چه عالی.....
من ( تو دلم): خدایا ، یعنی میشه وقتی منم همسن این خانم شدم ، اقلا نصف فعالیت این خانم رو داشته باشم؟
دیگه نمی تونم حرف بزنم، همین جور با چشمای گرد و نگاه پر تحسین فقط نگاهش می کنم و گوش می کنم تا اون همچنان از برنامه های آینده اش برام بگه ......
سر صحبت رو باز می کنه:
جین: من تو مغازۀ گیاهان دارویی (عطاری؟) کار میکنم
من: چند ساله این مغازه رو دارین؟
جین: اه ، نه ، من صاحب مغازه نیستم، اونجا فروشنده ام
من (به جین ): چه خوب ، هر روز کار می کنین؟
من ( تو دلم): آخی ، طفلکی تو این سن هنوز مجبوره کار کنه
جین: نه ، فقط دو روز در هفته کار می کنم. من قبلا تو کالج مشاور مالی بودم، بعد از بازنشستگی دو سه سالی تو خونه موندم، حوصله-ام سر رفت، حالا برای این که فعال باشم دارم تو مغازه کار می کنم
من (به جین ): خیلی فکر خوبی کردین که دو روز کار می کنین، بیشتر از این خسته میشین
من ( تو دلم): باریکلا ، عجب زن فعالیه ، آفرین
جین : راستش دو روز فقط می تونم کار کنم ، بقیۀ روزا مشغولم ، آخه من دانشجوی سال چهارم Humanities تو دانشگاه هستم
من (به جین ، در حالی که زبونم بند اومده! ): چه عالی.....
من ( تو دلم): خدایا ، یعنی میشه وقتی منم همسن این خانم شدم ، اقلا نصف فعالیت این خانم رو داشته باشم؟
دیگه نمی تونم حرف بزنم، همین جور با چشمای گرد و نگاه پر تحسین فقط نگاهش می کنم و گوش می کنم تا اون همچنان از برنامه های آینده اش برام بگه ......
اصلا فکر نمی کردم که دیگه تو این سن و تو اینجا
این سر دنیا
یه دوست اینجوری پیدا کنم
تو این چند سال اخیر
با خیلیا آشنا شدم
با چندین تاشون دوست شدم
یه چند تاییشون هم دوستای خوبی هستن
ولی این یکی
این با همه فرق میکنه
یه جورایی انگار از جنس دوستای قدیممه
صمیمیتش به دلم میشینه
هواش، هوای بهاره
درست مثل اینکه
زیر یه آفتاب خوش رنگ باشی و
یه نسیم خنک و ملایم
برات بوی شکوفه ها رو بیاره
این سر دنیا
یه دوست اینجوری پیدا کنم
تو این چند سال اخیر
با خیلیا آشنا شدم
با چندین تاشون دوست شدم
یه چند تاییشون هم دوستای خوبی هستن
ولی این یکی
این با همه فرق میکنه
یه جورایی انگار از جنس دوستای قدیممه
صمیمیتش به دلم میشینه
هواش، هوای بهاره
درست مثل اینکه
زیر یه آفتاب خوش رنگ باشی و
یه نسیم خنک و ملایم
برات بوی شکوفه ها رو بیاره
آسمون آبیِ آبیه و آفتاب زردِ زرد
نه یه ذره بخار آب ، نه گرد و غبار محلی!
هیچی آفتابِ امروز رو کدر نکرده
چندین روز بود که منتظر یه همچین هوایی بودم که برم استخر
شنایی کنم و آفتابی بگیرم و بشم رنگ شکلات
ولی امروز
من هستم و دیوارها و درهایی به رنگ سبز کانادایی!
این رنگ اینجا خیلی طرفدار داره
حتی رنگ گنبد کنگره شون هم همین رنگه
یه مخلوطیه از سبز و آبی
ولی نه سبزه ، نه آبی
یه رنگیه که اصلا تو طبیعت وجود نداره
چرا ! شاید قورباغۀ مرده ای که تو آفناب چند روز خشک شده باشه پوستش این رنگی باشه
این خونه همش این رنگیه
دیوارها و کرکره ها یه کم کمرنگتر، موکت و درها به کم سیرتر
حالا تو این آفتاب درخشان
من تو این زندونِ سبزابی گیر کردم
با یه کامپیوتر و یه خروار نوشتنی که قراره تا آخر هفته تموم بشه
قول دادم تمومش کنم
به خودم قول دادم
ولی آخه آفتاب چی میشه؟
آفتابِ زردِ زرد
نه یه ذره بخار آب ، نه گرد و غبار محلی!
هیچی آفتابِ امروز رو کدر نکرده
چندین روز بود که منتظر یه همچین هوایی بودم که برم استخر
شنایی کنم و آفتابی بگیرم و بشم رنگ شکلات
ولی امروز
من هستم و دیوارها و درهایی به رنگ سبز کانادایی!
این رنگ اینجا خیلی طرفدار داره
حتی رنگ گنبد کنگره شون هم همین رنگه
یه مخلوطیه از سبز و آبی
ولی نه سبزه ، نه آبی
یه رنگیه که اصلا تو طبیعت وجود نداره
چرا ! شاید قورباغۀ مرده ای که تو آفناب چند روز خشک شده باشه پوستش این رنگی باشه
این خونه همش این رنگیه
دیوارها و کرکره ها یه کم کمرنگتر، موکت و درها به کم سیرتر
حالا تو این آفتاب درخشان
من تو این زندونِ سبزابی گیر کردم
با یه کامپیوتر و یه خروار نوشتنی که قراره تا آخر هفته تموم بشه
قول دادم تمومش کنم
به خودم قول دادم
ولی آخه آفتاب چی میشه؟
آفتابِ زردِ زرد
از ارکات یکی از دوستان:
اگر واقعا عشق را یافتی،
به آن پرواز بده و رهایش کن.
اگر خودش ماندن را انتخاب کرد،
به این معناست که عشق واقعی تو همان است.
اگر واقعا عشق را یافتی،
به آن پرواز بده و رهایش کن.
اگر خودش ماندن را انتخاب کرد،
به این معناست که عشق واقعی تو همان است.
بعضی آدما در طول زندگی باهامون همراه میشن
گاهی طول کمتر گاهی طول بیشتر
بعضی ها هم به سرعت از عرض زندگی آدم رد میشن
تو هم یکیش بودی
گاهی طول کمتر گاهی طول بیشتر
بعضی ها هم به سرعت از عرض زندگی آدم رد میشن
تو هم یکیش بودی
گل بشکفد که سوی گل آید پیام ابر
دل بشکفد که سوی دل آید پیام عشق
ما را سلام عشق رسانید نوبهار
بر لفظ نو بهار به آید سلام عشق
دل بشکفد که سوی دل آید پیام عشق
ما را سلام عشق رسانید نوبهار
بر لفظ نو بهار به آید سلام عشق
جناب آقای پرنس چارمینگ،
سلام،
می خواستم از حضورتون خواهش کنم که یه کم دیگه دست نگه دارید و یه کم دیرتر تشریف بیارید
شما که تا حالا تشریف نیاوردید، یه ذره دیگه هم صبر کنید
من الان اصلا حال و حوصلۀ عشق و عاشقی ندارم
البته ....
من که کلا عاشق آفریده شدم
بهتره بگم حوصلۀ شما رو ندارم
ببخشیدا
خیلی رک وپوست کنده خدمتتون عرض می کنم
من دیگه حال هیجان و التهاب و انتظار رو ندارم
اصلا دیگه قلبم نمی کشه
این قلب دیگه اون قلب بیست ساله ، بیست و پنج ساله ، حتی سی ساله نیست
الان فقط یکی رو می خواد که بی هیچ حرفی
فقط بشینه و به صداش گوش کنه
فقط همین
یه نفر که بوی امنیت بده
یادتون باشه اگه تشریف آوردین
آروم و بی صدا بیایین
پیشاپیش از همکاری شما متشکرم
سلام،
می خواستم از حضورتون خواهش کنم که یه کم دیگه دست نگه دارید و یه کم دیرتر تشریف بیارید
شما که تا حالا تشریف نیاوردید، یه ذره دیگه هم صبر کنید
من الان اصلا حال و حوصلۀ عشق و عاشقی ندارم
البته ....
من که کلا عاشق آفریده شدم
بهتره بگم حوصلۀ شما رو ندارم
ببخشیدا
خیلی رک وپوست کنده خدمتتون عرض می کنم
من دیگه حال هیجان و التهاب و انتظار رو ندارم
اصلا دیگه قلبم نمی کشه
این قلب دیگه اون قلب بیست ساله ، بیست و پنج ساله ، حتی سی ساله نیست
الان فقط یکی رو می خواد که بی هیچ حرفی
فقط بشینه و به صداش گوش کنه
فقط همین
یه نفر که بوی امنیت بده
یادتون باشه اگه تشریف آوردین
آروم و بی صدا بیایین
پیشاپیش از همکاری شما متشکرم

